تبليغاتX
دل نوشت های یک ابله!

دل نوشت های یک ابله!

 
 
 
مردی با تمام خصوصیات خوب

خر و ابله و جاهل است اما قرص و محکم پشتت را میگیرد

در این روزهای سخت جهنمی بیشترین دلگرمی ها را از او گرفته ام

اگر عمری باقی باشد قدردانیش از اوجب واجبات خواهد بود

مرد هم خودت هم بلاگت را دوست میدارم برای همیشه!


http://aghdasifam.ir/blog/


نوشته شده توسط هوشیار رستمی |  در سه شنبه 26 اردیبهشت1391 | 
قبل از هر کار مهمی

بعد از هر کاری

صبح که از خواب بیدار میشوی

نیمه شب قبل از آنکه به خواب بروی

همراه با هر فسق و فجوری

روزها در مشغلۀ کاری

شب ها در تنهایی

هر گاه که خوشحالی سرریز کند

آن هنگام که غم بی حد و حصصر می شود

سیگار میچسبد

انگار تنها موجودی است که زمان و مکان نمیشناسد

انگار تنها دوستی است که تا وقتی میخواهی هست

و هر وقت نخواهی رفتنی میشود

اما عشق من، سیگار!

از عصر چهارشنبه 20 اردیبهشت که مجبور شدم ترکت گویم

زندگی ام جهنم شده است

اما کنار می آیم

ولی عشق من فراموشت نمیکنم

و تمام تلاشم این است که دوباره روزی به زندگی ام باز گردی

همیشه به تو افتخار خواهم کرد  ......   برای دوستی صادقانه ات


نوشته شده توسط هوشیار رستمی |  در جمعه 22 اردیبهشت1391 | 

مدتی است که دست­هایم می­لرزند، پاهایم هم

اصلا کل بدنم مدتی است که کامل در اختیارم نیست

پای چپم را فقط می­کشم

اما نمی­دانم چرا نگرانش نبودم

همه کنجکاوند که بدانند مرضم چیست

نزدیکترا به حالم غصه می­خورند

نگران نبودم از اینکه در 25 سالگی عصا به دست شده­ام

مهم نبود که آشنا و غریبه می­گویند که در اوج جوانی پیر به نظر می­رسم

اما الآن کمی نگران شده­ام

کمی می­ترسم از اینکه نباشم

انگار بودنم بهتر از نبودنم است

شاید چیزی از درون مرا به مبارزه می­طلبد

مبارزه­ای برای بودن

انگار بودن، مجانی نیست

شاید من برای بودن خشک و خالی هم، دلیل می­خواهم

ای درون سرکشم!

من اصراری بر بودن ندارم

اما بدان، بودنم را حراج نمی­کنم

هر مبارزه یک برنده دارد

یا خواهم ماند یا می­روم

من به قصد ماندن، آستین بالا زده­ام

پس تعظیم کن

که راهی جز این نیست!

نوشته شده توسط هوشیار رستمی |  در جمعه 15 اردیبهشت1391 | 
15 آذر 1365 به دنیا آمدم، همه مسرور و خوشحال از تولّد پسری که احتمالا روزی عصای پدر و چشم و چراغ مادر میشود. هر کس زور میزد نامی بر این طفل معصوم بگذارد، اسم ها می آمدند و میرفتند اما بر هیچکدام توافقی نبود. پسر عموی 7،8 ساله ام اصرار پشت اصرار که نامش را "هوشیار " بگذاریم و به کمتر هم قانع نبود، آنطرف تر مردی نشسته بود که روزهای سخت مبارزه با دوست عزیزتر از جانش قرار گذاشته بودند که هر کدام پسر دار شد اسمش "چالاک " باشد. حرص خوردن فایده نداشت، پسرک حرفش را به کرسی نشاند و ما هم اسممان هوشیار شد. اما چند ماه بعد وقتی که دوست نزدیک و عزیز پدرم پسردار شد به قولش وفا کرد و اسمش فرزندش را چالاک گذاشت. از وقتی که این داستان برایم گفته میشد فکر میکردم ما دو تا همزادیم ولی انگار کمی فاصله بینمان هست، همیشه حسرت میخوردم که چرا اسمم چالاک نشد!؟ هم بیشتر دوستش داشتم هم مایۀ پیمان شکنی پدر نمیشدم.

مجید عزیزی چند سال بعد از تولد ما یعنی سال 72 در کارگاهش، انفجاری رخ داد و به همین راحتی ترور شد. دو پسر از خود به یادگار گذاشته بود و همۀ همرزمانش دلخوش به این دو فرزند.

ضربۀ سختی از این اتفاق به پدرم وارد شد و همیشه دعا میکرد که ای کاش عاقبت تو و چالاک مثل من و مجید نشود!

اما انگار سرنوشت عینا قابل تکرار است، 13 فروردین 1390 روزی بود که من همزادم را بر اثر سکتۀ قلبی از دست دادم.

نمیدانم چرا ولی بیشتر از هر وقت دیگری مرگ را در اطرافم حس میکنم و ای کاش کمی دورتر میماند.

نوشته شده توسط هوشیار رستمی |  در سه شنبه 16 اسفند1390 | 

از دانشگاه تهران اخراج شدم...

همین و بس!

نوشته شده توسط هوشیار رستمی |  در دوشنبه 10 بهمن1390 | 

يك سال از آخرين باري كه پيشانيت را بوسيدم گذشت

يك سال از اولين باري كه لباس سفيد بر قامت رعنايت ديدم گذشت

يك سال از آخرين باري كه از ته دل در آغوشت گرفتم گذشت

يك سال از اولين باري كه سلامم را جواب ندادي گذشت

يك سال از آخرين باري كه ديدمت گذشت

چه سخت است تنها شدن

چه رنجي است عزيزت را در خاك ديدن

كاش من را هم با خود ميبردي

كاش هرگز تنها به سفر ابديت نميرفتي

كاش كمي فقط كمي قبل از عروجت ميديدمت

كاش كمي فقط كمي با من همسخن ميشدي

كاش روزي دوباره ببينمت

چه غمي بر دوشم نهادي عزيزتر از جانم

چه بيرحمي آرام جانم

چه غوغايي ست درونم پس از تو

چه طوفاني است وجودم پس از تو

چه پريشانم حتي يك سال بعد از نبودِ تو!


نوشته شده توسط هوشیار رستمی |  در چهارشنبه 18 آبان1390 | 

دیوونه بازی یکی از علاقه مندیهامه اما فقط علاقه کافی نیست! برای انجام هر دیوانه بازی وجود یک پایِ دیوونه ضروریست.

من دیوونه بازی رو برای هر کاری که نمیشه اونارو در چارچوب هزینه-فایده تحلیل کرد؛  به کار میگیرم و فکر میکنم مهمترین نقش رو در اون لذّت ایفا میکنه!

باید دیوونه بود تا بعضی لذّت هارو با تمام وجود درک کرد.

دیوونه جون 18 ساعت مسافرت برای 14 ساعت اقامت پیشنهادی عالی بود!

شاید کم باشن کِسایی که بتونن درک کنن اما من بهم خوش گذشت!

یه دونه یی!

 

نوشته شده توسط هوشیار رستمی |  در شنبه 2 مهر1390 | 

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خارخار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان‌کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ‌برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی‌رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه‌های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده‌ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدرورد خواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می‌مانم
من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره‌گی‌ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می‌رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می‌افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می‌خوانم
و می‌دانم
تو روزی باز خواهی گشت!

نوشته شده توسط هوشیار رستمی |  در چهارشنبه 23 شهریور1390 | 

در این تنگ غروب گاه پر میگرد خیالم

میرود به دور دست ها

صفحه ی تاریخ نما میشود، دیوار سفیدِ ترک خورده ی روبرویم

در یادم می آیند و میگذرند همه دوستانم، همه یارانم

همه آنان که نگاهم در نگاهشان روزی گره خورده بود

همه آنان که حضورشان در پیاده رو مرا از اتوبوسِ سریع السیر می آزُرد

همه آنان که آهنگِ صدایشان، گرمای وجودشان شب هایم را روز کرد

همه آنان که برای دیدنشان شهر به شهر رفته بودم

همه آنان که بخاطرشان شهر آشوب شده بودم

همه آنان که در راهشان، بسیار دشمن به جان خریدم

همه آنان که لحظه ای در آغوشم آرام گرفته بودند

همه آنان که نرم، لبانشان را بر لبانم دوخته بودند

اما تو چیز دیگری

به پایم از جان سوختی

هرگز نشد که بِرَنجانَمی؛ بِرَنجانَمَت!

هرگز از حصار لبانم نَگُریختی!

هرگز من را به دیگری نفروختی!

هرگز شمع هر محفل نشدی!

به تو، به خودم، به عشقمان ...

میبالم!

دوستت دارم عشقِ من ...


نوشته شده توسط هوشیار رستمی |  در دوشنبه 21 شهریور1390 | 

مبارزه مبارزه است!

یکی میبرد یکی میبازد!

رقیب قوی باشد مبارزه شیرین میشود، برد شیرینتر!

شروع به مبارزه همواره مهم است!

باید هنگامی شروع کنی که به همه چیزش فکر کرده باشی، باختن به دست خود عذابی است بی انتها!

آخر تو را چه به مبارزه با ما!

داشتی، داشتیم زندگیمان را میکردیم!

چرا بیخودی جسور شدی!؟

چرا کمی بیشتر فکر نکردی!؟

دست یازیدن به ساحت مقدسمان اشتباهی استراتژیک بود!

آنچه الآن میکشی مجازات یک بی ادبی است!

بعضی وقت ها باید بیشتر به رفتارها اندیشید!

بعضی وقت ها نباید پا را از گلیم فراتر بُرد!

بعضی وقت ها باید برنامه داشت!

بعضی وقت ها نباید بی گُدار به آب زد!

البته برای سنجش عیار...

بعضی وقت ها باید خطر کرد!

 

نوشته شده توسط هوشیار رستمی |  در دوشنبه 14 شهریور1390 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی